قضاوت کنید !!!
۱ * اتاق ایشان اتاق محقری بود که در تابستان های نجف بسیار گرم و طاقت فرسا بود . گرفتاری ها از هر سو به ایشان رو آورده بود . به کسالت قلبی و پروتستات مبتلا بودند . عمل جراحی نموده و روی تخت افتاده بودند . گرفتاری ها برای ایشان به حد اعلا رسیده بود . خانه را برای یکی از ارحامشان گرو گذاشته بود .در هفته یکی دو بار به خدمتشان میرسیدم و تا اندازه ای گفته گوهای خصوصی داشتیم .یک روز که وارد شدم دیدم در حالی که به روی تخت افتاده و سن از هشتاد گذشته است صحیفه سجادیه را میخواند و اشک میریزد و در عالمی از بهجت و سرور و نشاط و لذت است که حقا از زبان وصف آن عاجز است . گویی از شدت انس با خدا در پوست نمیگنجد و میخواهد به پرواز در آید . سلام کردم . گفت بنشین . سپی گفت که تو از گرفتاری های من خبر داری ! تبسم ملیحی کرد و سپس ادامه داد - اما من خوشم . خوش ...
۲ * ... خسته شدم . چقدر زخمت . تا کی ؟ ... همه اش بد بختی و گرفتاری . یک روز خوش ندارم . همه طلبکارند ! زن و بچه و فامیل و همسایه و همکار و .. خسته ام ... خسته ی خسته . این چه زندگی است؟ واقعا که زندگی بی معنیسیت...
ادامه مطلب